
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
| نیاز | |
|
وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن … |

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم،
حرف زدن قلم را می خواندم،
حرف زدن اندیشیدن را،
حرف زدن خیال را
و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
( با مخاطبهای آشنا )

راوی: سهیلا راد
به نام آن ذات بیمانندی که مهر را در گلشن حقایق پرورش میدهد.
ایام، ایام حج است و موسم، موسم ذبح اسماعیل
ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت.....
من نمیدانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد،
و اکنون که "آهنگ خدا" کردهای در "منی" ذبح کن.
گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و
آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.
اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو میپذیرد،
چرا که ذبح گوسفند بجای اسماعیل، "قربانی" و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، " قصابی" است!
در این ایام مبارک و نوروز، بسیار مناسب دانستم تا گذری بر کتاب "حج"
مرحوم دکتر شریعتی، داشته باشم. بجاست همگی برای این عزیز دعای خیری داشته
باشیم و نیز همسفر او در این زیارت روحانی گردیم.
حج: یعنی آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از
زندگیت و ازهمه علقههایت آغاز میشود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت،
سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ. حج: جاری شو!
هجرت از " از خانه خویش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"!
ای برلبهای دیگران ترانهساز، آهنگ نیستان خویش کن!
موسم: و اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج،
ماه حرمت. جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت
دادهاند، خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین
نمیشنوی؟ و او در خانهاش ترا به فریاد میخواند، دعوتش را لبیک گوی! پس
اکنون که در "دار عمل" هستی خود را برای رحلت به " دار حساب " آماده کن،
مردن را تمرین کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر.
حج کن!
به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که
آهنگ خدا کردهای و اکنون به میقات آمدهای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن
پوش.
رنگها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد،
از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذرهای شو، در آمیز با ذرهها، قطرهای
گم در دریا،
" نه کسی باش که به میعاد آمدهای"،
خیس شو که به میقات آمدهای "
" بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه میبندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.
نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را مینوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز
تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر
قعودش، پیامی است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامیو هیچ
قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
محرمات: هر چه تو را به یاد میآورد، هرچه دیگران را از تو جدا میکند،
وهرچه نشان میدهد تو در زندگی کهای؟ چکارهای؟ هر چه یادگار دنیاست،
هرچه روزمرگیها را برای تو تداعی میکند،
هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز میگرداند، مدفون کن.
و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمدهای، اینک پاسخش را میدهی: لبیک!
لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک
لک لبیک!
کعبه: در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط
یک مکعب خالی، ناگهان بر خود میلرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از
خدا در جهان
مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
قطعههای سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریدهاند و
ساده، بیهیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهادهاند و همین!
و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
"همهسوئی"یا"بیسوئی"خدا!
رمز آن: کعبه!
امّا....
شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را
تغییردادهاند، بدان "جهت" داده است،
این چیست؟
دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.
نامش؟
حجر اسماعیل!
حجر! یعنی چه؟
یعنی دامن!
راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
آری،
یک زن حبس،
یک کنیز!
کنیزی سیاهپوست،
کنیز یک زن،
این دامان پیراهن هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،
اینجا " خانه هاجر " است
و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامیحج به خاطرهی هاجر پیوسته است،
و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام هاجر مشتق است،
پس هجرت؟
کاری هاجروار!
و ای مهاجر که آهنگ خدا کردهای، کعبهی خدا است و
دامان هاجر!
طواف: آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستارهای، در فلک خویش،
دایرهوار، برگرد آفتاب
به رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
چرا ایستادهای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،
که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت میکند، به گرداب بپیوند!
قدم پیش نه!
حجرالاسود، بیعت: از"رکن حجرالاسود" باید داخل مطاف شوی، از اینجاست که وارد منظومه جهان میشوی،
حرکت خویش را آغاز میکنی،"در مدار" قرار میگیری، در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!
در آغاز باید، حجرالاسود را"مس" کنی. با دست راستت، آن را لمس کنی
و بید رنگ خود را به گرداب بسپاری.
این"سنگ" رمزی از"دست" است، دست راست، دست کی؟
دست راست خدا.
طواف میکنی، دیگر خود را بیاد نمیآوری، به جای نمیآوری، تنها عشق است،
جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"!
از طواف خارج میشوی، در پایان هفتمین دور؟
هفت؟ آری!
اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا،
و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است.
و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا،
ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و
حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
و اکنون
جاری شو، سیل شو،
بکوب و بروب و بشوی و......
...... بر آی!
حج کن!
و اکنون ابراهیمی شدهای!
مقام ابراهیم: اکنون به آن من راستینت رسیدهای.....
در مقام ابراهیم میایستی، پا جای پای ابراهیم مینهی؟
رویاروی خدا قرار میگیری، او را نماز میبری.
ابراهیموار زندگی کن، معمارکعبهی ایمان باش
سرزمین خویش را منطقه حرم کن،
که در منطقه حرمی!
سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان میدهی
و آهنگ"سعی"میکنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
در طوف، در نقش هاجربودن،
و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
و اکنون سعی را آغاز میکنی،
و باز به نقش هاجر برمیگردی.
هاجر تنها،
دوان بر سرکوههای بلند بیفریاد!
در جستجوی آب!
آری آب، آب خوردن!
نه آنچه ازعرش میبارد، آنچه از زمین میجوشد!
مادی مادی! همین مادهی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی
تشنهی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو
خون میشود، که در پستان مادر شیر میشود، و در دهان
طفل آب است!
طواف، روح و دگر هیچ!
و سعی، جسم و دگر هیچ!
و ناگهان، یکباره معجزهآسا!
- به قدرت نیاز و رحمت مهر-
زمزمهای!
"صدای پای آب"،
زمزم!
و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
از احرام برون آی، اصلاح کن، جامهی زندگی بپوش،
آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای
خالی، به سراغ اسماعیلت،
تنهایی تو به سر آمده است،
زمزم، در پای اسماعیل تو میجوشد،
خلق در پیرامون تو حلقه زدهاند،
و چه میبینی؟
ای خسته از"سعی"
بر عشق تکیه کن!
ای انسان مسئول!
بکوش!
که اسماعیل تو تشنه است،
و ای"انسان عاشق"
بخواه!
که عشق معجزه میکند.
گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی بفشر، زمزمهاش را میشنوی،
از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
"آمین"
.jpg)
پدر ... مادر ... !!
از تو می پرسم علی که بود می گویی علی ذوافقار داشت . خوب الان که ذولفقار نیست . می گویی در خیبر را از جا کند خوب الان در خیبری نیست که بکند الان یهود فلسطین است یهود خیبر نیست برای مشکلات الان من ،تو ، بشریت چی دارد؟
از فاطمه برای من زنی ساختی که در طول عمر گریه می کرده و ناله و نفرین می کرده بخاطر شوهرش . زنی ساختی که تمام شعارش پس گرفتن مزرعه ای بوده که از او گرفتند خوب اینکه همش دنبال کار خودش بوده چه کار با مردم داشته با بشریت داشته ؟
از زینب زنی ساختی که در روز عاشورا یکدفعه ظاهر می شود و بالای سر برادرش و دیگران گریه می کند از بعد از ظهر هم گمش می کنیم هم ما هم تاریخ . بعدش چی شد قبلش چه کاره بود ؟ به من می گویی در فلان کتاب تخصصی نوشته که دست بزرگان است . خوب به من و تو چکار دارد؟ وقتی می گویم دیگر چه داری؟ کافر ، لا مذهب با سگها نشستی و...
نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!
اما پدر...مادر...
من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!
پدر... مادر...بزرگتر..!
قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!
ای پدر من ... ای مادر من...
دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!
تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.
بابا ... مامان...
من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !!
سخنرانی کامل دکتر شریعتی با عنوان: پدر ! مادر ! ما متهمیم ( صوتی )
دانلود کتاب پدر مادر ما متهمیم دکتر شریعتی بصورت pdf با حجم 251 کیلو بایت
قصد دارم در ماه مبارک چند برگ سبز از دکتر در وبلاگ داشته باشم .
همراه من باشید
در مورد هر برگ سبز همان چیزی که چند ثانیه بعد از خواندن به ذهنتان می آید را برای من و دیگر عاشقان بنویسید من هم از این به بعد در نظرات شرکت می کنم .
در ضمن مطابق با روز های ماه مبارک از برگ ششم شروع می کنم.
از رضا كيانيان
آنقدر دربارهي علي شريعتي نوشتهاند و آنقدر دربارهي او گفتهاند كه جايي براي يك حرف تازه نمانده. اما همهي نوشتهها و گفتهها تا به حال از منظري تحليلگرانه و جامعهشناسانه بوده. شايد به اين خاطر كه خود او يك جامعهشناس بوده و خيليها معتقدند فيلسوف بوده. بيشترين خوانندهها و شنوندههاي او براي دستيابي به يك فهم تازه و يك تحليل تازه به سراغش ميرفتند و هنوز هم به همين خاطر به سراغ ميراث او ميروند. من هم آن روزگاران به همين خاطر به او علاقمند بودم؛ سالهاي دبيرستان و اوايل دانشگاه. اما بعدها فهميدم اين تحليلهاي جامعهشناسانهاش نبود كه مرا به او جذ ميكرد؛ به بلعيدن نوشتهها او وا ميداشت و پاي سخنراني او مينشاند. چيزي ديگر بود؛ چيزي ماندگارتر. جامعهشناسي علم است. فلسفه علم است. تحليلگري علم است. علم زمان و مكان دارد. پير ميشود. من هنوز هم خيل جواناني را كه عاشق شريعتي هستند ميبينم. هنوز هم او خواننده دارد. شنونده دارد. و هنوز هم وقتي مطلبي دربارهي شريعتي از چاپ بيرون ميآيد. ناياب ميشود. ممكن است در يك شرايط اجتماعي ايستا نظرات علمي دايرهي علوم انساني ساليان سال جواب بدهد. اما در شرايط متلاطم و تغييرپذير اين نظرات به سرعت فرتوت و از جوابگويي عاجز ميشوند. مثل شرايط ما ايرانيان كه يك انقلاب عظيم اجتماعي- سياسي، جنگ درازمدت و پيآمدهاي اجتماعي پس از جنگ در مملكتمان و انقلاب رسانهاي و انفجار اطلاعات در دنيا را از سر گذراندهايم. اين همه به اندازهي لازم، كافي هست تا ساختمانهاي نظري علوم انساني را كه به قبل از اين تحولات عميق تعلق دارد عاجز كند. شريعتي متعلق به دوران ماقبل همهي اين تحولات است؛ اما هنوز زنده است. راز اين ماندگاري او چيست؟ همين راز است كه مرا براي سالهايي به او وابسته كرده بود. و همين راز است كه امروز هم جوانان پرشور را به او جذب ميكند. اين همه تحليلهاي له و عليه او، همه كمك ميكنند تا پرده از همين راز كنار برود. تحليلهاي طرفدارانه باعث ميشوند زودتر بدانيم او متعلق به سالهاي پيش است و تحليلهاي نقادانه، كوبنده و دشمنانه هم فقط تحليلهاي او را نشانه رفتهاند كه به همراه وجه عالمانهي او به بايگاني ميروند. هر چه از علم دورتر ميشويم به شريعتي نزديكتر خواهيم شد.
خوب، من میخواهم در اینجا به یک مسألهی اساسی بپردازم. مسألهی اساسیای که در میان روشنفکران الان مطرح است، روشنفکران افریقا، روشنفکران آمریکای لاتین، آسیا و تازگی در ایران هم مطرح است، (اگرچه در ایران قبل از آن که روشنفکران اروپایی و به خصوص افریقایی مطرح کنند، مطرح بوده و بعد فراموش شده. ولی حالا چون دوباره در اروپا مطرح شد، آثار و دامنهاش به محافل روشنفکری ایران هم رسیده است.) و آن مسأله، «بازگشت به خویش: است و قبلاً باید توضیح بدهم که اگر شنیدهاید من به مذهب تکیه میکنم، به اسلام تکیه میکنم، تکیهی من به یک اسلام رفورم شده و تجدید نظر شدهی آگاهانه و معینی بر یک نهضت رنسانس اسلامی است و این بینش مذهبی برای من از این طریق به دست نیامده که بنشینم فرقههای مختلف و ادیان گوناگون را جلوی خودم بگذارم و بعد یکی یکی آنها را مطالعه کنم و بالأخره به اسلام، تحت عنوان «دین برتر» معتقد شوم. بلکه من از طریق دیگری رفتهام و اعلام آن طریقه در اینجا به خاطر آن است که فقط روشنفکران و دانشجویان معتقد به مذهب نیستند که میتوانند دعوت مرا گوش دهند و بپذیرند. بلکه هر کس که روشنفکر است و آگاهی مستقل دارد و میخواهد به جامعهی خودش خدمت کند و رسالت روشنفکری خودش را نسبت به نسل و زمان خودش حس میکند، میتواند از همین راهی که ما رفتیم برود. خلاصه بر اساس یک فکر و عاطفهی مذهبی نیست که من مسألهی مذهب را به این شکل، در جامعه مطرح میکنم. چه، اتکای من به مذهب، طوری است که یک روشنفکر که احساس مذهبی هم ندارد، میتواند با من بیاید و بر آن تکیه کند. منتهی من تکیهام به عنوان یک ایمان و یک مسؤولیت اجتماعی است. ولی آن روشنفکر فقط به عنوان یک مسؤولیت اجتماعی میتواند با من شریک شود.
به هر حال، در اینجا میخواهیم به عنوان روشنفکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعیای که روشنفکران و تحصیلکردهها و انتل لکتوئلهای جامعهی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آنچه که گفتهاند، آنچه را که بخشنامه کردهاند و از خارج املاء کردهاند، به عنوان ایدئولوژی جا زدهاند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همهی روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بینالملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امهسهزر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعهای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشنفکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشنفکری و رسالت خودش را بازی کند. بر اساس همین سه شعار.
باری، مسألهی بازگشت به خویشتن، شعاری نیست که الان در دنیا مذهبیها مطرح کرده باشند. بلکه بیشتر روشنفکران مترقی غیر مذهبی این مسأله را برای اوّلین بار مطرح کردهاند. مانند امهسهزر در افریقا، مثل فرانس فانون، مثل ژولیوس نیرهره، مثل جوموکنیاتا، مثل سنقرد و سنگال، مثل کاتب یاسین، نویسندهی الجزایری، و مثل جلال آل احمددر ایران. اینها هستند که شعار بازگشت به خویش را مطرح کردهاند و هیچ کدامشان تیپ مذهبی نیستند. اینها از چهرههای برجستهی نهضت روشنفکری در جهان، و از رهبران ضد استعماری در دنیای سوم هستند و مورد قبول همهی جناحها. پس بر اساس همین دعوت میآییم در ایران، و در این جامعه، و این نسل، و این عصری که ما الان هستیم و مسؤول آن میباشیم، این مسأله را مطرح میکنیم و بر این اساس است که وقتی مسألهی بازگشت به خویش مطرح است، برای من مذهبی، با توی غیر مذهبی که هر دو در مسؤولیت اجتماعیمان مشترک هستیم و به تفاهم مشترک رسیدهایم، مسأله تبدیل میشود از «بازگشت به خویش» به «بازگشت به فرهنگ خویش» و شناختن آن خویشتن که ما هستیم، و در این مسیر مطالعات است که میرسیم به «بازگشت به فرهنگ اسلامی و ایدئولوژی اسلامی» و اسلام، نه به عنوان یک سنت، وراثت، یک نظام یا اعتقاد موجود در جامعه، بلکه اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، اسلام به عنوان یک ایمان که آگاهی دارد و آن معجزه را در همین جامعهها پدید آورد، و در حقیقت تکیه بر اساس احساس موروثی دینی و یا یک احساس خشک روحانی نیست. بر اساس شعار روشنفکرانهای است که برای همهی روشنفکران در سطح جهانی مطرح است و بر اساس آن مسألهای که نویسندهی کتاب «مسیح، باز مصلوب» مینویسد، (این کتاب به فارسی ترجمه شده و من خواندن آن را به همهی دوستانم توصیه میکنم.) و بر اساس همین شهار است که من در ایران میگویم: «حسین، باز شهید». من اوّلاً میخواهم این را روشن کنم که بازگشت به خویش، بسیار خوب، این شعار همه است. هم شعار امهسهزر در ایران است و هم در افریقا و هم شعار فرانس فانون در جزایر آنتیل امریکای جنوبی است. و ما مطلب دیگر را باید در این منطقهی فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی روشن کنیم. وگرنه شعار بازگشت به خویش به صورت یک شعار مبهم و کلی ذهنی درمیآید. چنان که امروز به صورت مبتذل درآمده و آن نفی اصالت فرهنگی انسانها در دنیا است برای تثبیت اصالت مطلق ارزشهای غرب.
« دریافت متن کامل کتاب :»
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست
اسراف محبت است
************
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
****************
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید !
فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه !
« دکتر علی شریعتی »
|
بزرگترین فاجعه | |
|
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! « دکتر علی شریعتی » |
تجمل و عقب ماندگی
تجمل پرستی جزء خصوصیات اصلی اندیشه و روح غیر متمدن بدوی است. تجمل بدوی مدرن
با بدوی غیر مدرن، فرق ندارد. تجمل پرستی نیاز روح های سطحی و فقیری است که از
زیبایی های روح و سرمایه های معنوی و چشم اندازها و انقلاب ها و عظمت هایی که در اندیشه
و علم و هنر و ادب و فلسفه و پروازهای شگفت دل آدمی هست، محروم اند. این حقیقت را در
مقایسه میان افرادی که از نظر رشد فکری و فرهنگی و اجتماعی، در درجات مختلفی هستند
می توان بررسی کرد. ملت ها نیز چنین اند. بر خلاف آنچه در وهله اول به ذهن می رسد
جامعه های عقب مانده بیشتر از پیشرفته ( آفریقا بیشتر از آسیا،آسیا بیشتر از اروپا و اروپا
بیشتر از آمریکا) لوکس پرستند.
ای هنوز بی نظیر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر
آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر
ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر
مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر
ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن
با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر
از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی
دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر
این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر
دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر
تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار
دکتر علی شریعتی
شعر از : قیصر امین پور